چرا گاهی دعایمان اجابت نمی‌شود؟

در پاسخ به این سوال، متذکر می‌شویم كه:

ـ اولاً هیچ دعایی، خالی از نوعی اجابت نیست، زیرا نوعی عبادت و پرستش است و در هر عبادتی که با قصد قربت انجام می‌شود، یعنی عبادت‌کننده تصمیم دارد به خدای خود نزدیک شود و به کمالات ذات اقدس اله آراسته گردد، خالی از اثر قربی نیست. بنابر این، همین که دعا و عبادت با خلوص نیت و شرایط لازم انجام می‌شود، در همان لحظه به اجابت می‌رسد و اثر معنوی خود را بر روح و جان انسان می‌گذارد.

رسول گرامی اسلام فرمود: هنگامی که خداوند بخواهد نیازهای بنده‌اش را برآورد، به او اذن و توفیق دعا کردن می‌دهد. (میزان‌الحکمه / حدیث 5583)

آن یکی اللّه مـــی‌گفتی شــــبی

تا که شیرین می‌شــــد از ذکرش لبی

گفت شیطان: آخــــر ای بسیار گو

ایــــن همـــه اللّه را لبیــــک کـــــــو؟

می‌نیاید یک جــــواب از پیش تخت

چنــــد اللّه می‌زنــی با روی سخـــت

او شکسته دل شــد و بنهاد ســر

دیـــد در خــــواب او خَضِر انــــدر خَضَر

گفت: هین، از ذکر چون وامانده‌ای

چون پشیمانی، از آن کش خوانده‌ای؟

گفت: لبیکــــم نمی‌آیـــد جــــواب

زآن همی ترســــم که باشــم ردّ باب

گفـت: آن اللّه تــــو، لبیک ماسـت

 

وآن نیاز و ســـوز و دردت پیک ماسـت

و با استمرار این حالت است که آدمی به تدریج مظهر نورانیت و اسماء و صفات کمالیه حق‌تعالی شده، به کمال و سعادت شایسته خود می‌رسد. خود دعا کردن، در حقیقت، درمان عطش قلب و تسکین سوزش جان و و نیاز روح به عروج به عالم قدس اله است. امام صادق (ع) فرمود: شما را به دعا سفارش می‌کنم. زیرا با هیچ عمل دیگری همچون دعا، به خدا نزدیک نمی‌شوید. (کافی، ج 2، 467).

ـ ثانیاً در صورت برقراری ارتباط صحیح و رعایت شرایط لازم که در ادامه به آن اشاره می‌شود، خواسته‌های مادی و معنوی انسان نیز در معرض اجابت قرار خواهد گرفت، ان‌شاءااله.

در ارتباطی که انسان با خدای خود دارد، هیج درب بسته، راه نرفتنی و هدف نارسیدنی وجود ندارد، در آستان ربوبی، همه چیز شدنی و رسیدنی است؛ منتهی باید توجه داشت،

شرایط برقراری ارتباط موثر با خداوند از طریق دعا و رسیدن به خواسته‌ها و نیازها:

استحضار دارید که تمامی عبادات، به خصوص دعا، دارای چندین اثر عمومی و خصوصی است. آثار عمومی دعا، معنویت، نورانیت، صفا و قربی است که در قلب و روح انسان ایجاد می‌شود و آثار خصوصی آن، تأثیرات معنوی و یا مادی خاص است که در اثر ارتباط موثر با خداوند حاصل می‌شود و در روایات و سند دعاها ذکر شده است، مانند دعا برای رفع امراض، فقر، گرفتاری و مانند آن.

قبل از بیان شرایط، متذکر می‌شویم كه دعا، اصولاً یک عبادت و عمل ارتباطی قربی با خداوند است، بنابر این، اگر به ثمر نمی‌نشیند، لزوما به خاطر مشکلاتی است که در این ارتباط وجود دارد، و راهکار عملی زیر که بر اساس سیستم علمی اخلاق ارایه شده است، مستقیماً به بررسی این مشکل از طریق اصلاح و تقویت رابطه با خدا می‌پردازد.

تصور کنید شما در چه صورتی حاضر می‌شوید با فردی از افراد انسانی، نیازهای خود را مطرح نمایید و از او در برخی مواقع که دچار مشکل شده‌اید، کمک بخواهید و مثلاً از او بخواهید به شما قرض بدهد و مانند آن.

دعا

این در صورتی است که:

ـ اولاً فرد مورد نظر را بشناسید و با او رابطه داشته باشید و او هم متقابلاً شما را بشناسد. هرگز از غریبه‌ای که شما را نمی‌شناسد، شما هم او را نمی‌شناسید و به توان او برای برآوردن خواسته خود، واقف نیستید، تقاضای کمک نمی‌کنید.

ـ ثانیاً باید این رابطه، دوستانه باشد. اگر میان شما، اختلاف و درگیری و مشکلاتی از این دست وجود داشته باشد، یا خودتان رویتان نمی‌شود به او رجوع نمایید و یا در صورت رجوع، چه بسا آنچنان که توقع دارید، به شما توجه نکند. ممکن است شما قبلاً او را آزار داده باشید و از خویش رنجانده باشید، آیا در این صورت، توقع خواهید داشت که به محض مراجعه، با مهربانی شما را بپذیرد و تمام خواسته‌های شما را با روی خوش و به سرعت برآورد؟

ـ ثالثاً انسان معمولاً به کسی روی می‌اندازد که پیش او احترام و آبرو دارد، باید رابطه شما با او، آنقدر مستحکم، صمیمی و قابل اطمینان باشد که شما بدانید، اگر روی بیاندازد و از او چیزی بخواهید، ناامید نخواهید شد و پاسخ رد نمی‌شنوید.

این قانون، در نوع رابطه تأثیرگذار با خدای متعال هم جریان دارد. در دعا و رابطه با خدای تعالی و درخواست از او برای رفع نیازها و برآوردن خواسته‌ها نیز همین امور رعایت می‌شود. در این زمینه، انسان مستجاب‌الدعوه به کسی گفته می‌شود، که:

ـ اولاً با خدا ارتباط دارد، اهل دیانت و عبادت است و رابطه‌اش با خدای متعال، قطع نیست.

ـ ثانیاً رابطه او با خدای متعال، سالم و اصلاح شده است، یعنی از عواملی که باعث تخریب رابطه انسان با خدا می‌شود، مانند گناه و نافرمانی، لقمه حرام، قساوت قلب، شرک خفی و مانند آن، پرهیز می‌کند.

گاهی اوقات، انسان از خداوند چیزهایی را درخواست می‌نماید و فکر می‌کند كه اجابت آن به نفع او می‌باشد، حال آن که در واقع به ضرر اوست.

ـ ثالثاً علاوه بر اصل ارتباط و اصلاح آن، در اثر شناخت خداوند، استمرار عبادت و دعا، حضور قلب، رابطه عمیق و مستحکمی با خداوند برقرار نموده و در حقیقت، هم عارف است و هم معروف؛ یعنی در اثر چنین ارتباطی، نزد خدا و ملائکه، معروف شده و اهل آسمان او را می‌شناسند. این یعنی یک انسان وجیه و آبرومند، یعنی کسی که وقتی از خدا چیزی طلب می‌کند، دعایش بی‌پاسخ نمی‌ماند.

البته ممکن است این حرف، ناامیدکننده به نظر برسد، یعنی کسی بگوید: خوب ما که مستجاب‌الدعوه نیستیم، هنوز نتوانسته‌ایم چنین رابطه‌ای را با خدا برقرار کنیم، از چنین وجاهت و آبرومندی نزد خدای تعالی برخوردار نیستیم، هنوز خود سازی نکرده‌ایم و از آلودگی‌ها خودمان را کاملاً پاک نساخته‌ایم و پرونده خوبی از این جهت نداریم، ما باید چه کنیم؟ آیا نباید دعا کنیم و مستقیم درب خانه خدا برویم؟ و آیا نباید به استجابت دعای خود امیدوار باشیم؟

بالاخره ما مسلمانیم، اگر چه هنوز نتوانسته‌ایم خیلی ایده‌آل باشیم، مستجاب‌الدعوه بودن، کار خیلی آسانی هم نیست. ما که هنوز در ابتدای راه یا خیلی غلو بکنیم بگوییم در اواسط راهیم، چه کنیم؟ آیا راهی برای ما وجود ندارد که با خدا، ارتباط موثر پیدا کنیم؟ و همانگونه که در آیه کریمه آمده، «ادعونی استجب لکم»، از خدا حاجت بخواهیم و به استجابت آن امید‌وار باشیم؟

دعا

باید بگوییم: بله؛ خوشبختانه برای این افراد نیز راه باز است، به طور کلی در ارتباطی که انسان با خدای خود دارد، هیج درب بسته، راه نرفتنی و هدف نارسیدنی وجود ندارد، در آستان ربوبی، همه چیز شدنی و رسیدنی است؛ منتهی باید توجه داشت، اگر کسی خودش آبرومندی کافی ندارد و از وجاهت لازم برخوردار نیست، راه ارتباط برای او این است که به آبرومند و صاحب وجاهتی رجوع کند و او را میان خود و خدا وسیله و واسطه قرار دهد، در همین زمینه، قرآن کریم می‌فرماید: وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ؛ به سوی خداوند، واسطه بجویید. (مائده، آیه 35) بحث شفاعت و توسل، دقیقاً برای این رابطه لحاظ شده است و فلسفه آن، جبران نقایصی است که انسان‌ها، برای ارتباط با ذات هستی دارند.

به دعای توسل توجه کنید، در پایان هر فراز از آن آمده یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله، یعنی‌ای آبرومند نزد خدا که در اثر این آبرومندی اگر به او رجوع کنی و از او چیز بخواهی دست رد به سینه تو نمی‌زند، ما را که از چنین آبرویی برخوردار نیستیم و نتوانسته‌ایم خدای تعالی را، آنچنان که باید از خود راضی نماییم، دریاب و میان ما و خدای متعال، به جهت قربی که داری واسطه شو و از او بخواه که نیازها و حاجت‌های ما را برآورد.

اگر انبیاء و اولیاء الهی، مستجاب‌الدعوه بودند به خاطر این بوده است که رابطه خوب و عمیقی با خدای متعال داشتند، مطیع او بودند و هرگز با او مخالفت نمی‌ورزیدند. البته این حالت؛ یعنی مقام استجابت دعا، اختصاص به ایشان نیز ندارد؛ یعنی برای تمامی مۆمنان، در صورتی که بتوانند رابطه صمیمی و مستحکمی با خدای تعالی برقرار نمایند، ممکن است.

بی‌تابی و عدم شکیبایی، گاهی سبب ناامیدی می‌شود و مانعی برای رسیدن به خواسته‌های مورد نظر می‌باشد. بدین جهت، بهتر است همراه با اصرار در دعا، عجله بیش از حد نداشته باشیم.

شرایط دیگری که برای اجابت دعا مفید است و از آیات و روایات اسلامی استفاده می‌شود، به قرار زیر است:

1- عدم مغایرت خواسته مورد نظر با حكمت خدا

خواسته مورد نظر، با حکمت و مصلحت الهی، مغایر نباشد: خدای متعال بر اساس حکمت و مصحلت خود، این عالم را طبق قوانین خاص اداره می‌کند و هیچ‌گاه، این قوانین را نقض نمی‌کند. بنابراین، استجابت دعا باید از کانال قوانین و سنن الهی جریان یابد. امام علی (ع) می‌فرماید: خداوند سبحان، حکمت خویش را نقض نمی‌کند، بنابراین هر دعایی را مستجاب نمی‌سازد. (میزان الحکمه/ج 2/ص 876).

گاهی اوقات، انسان از خداوند چیزهایی را درخواست می‌نماید و فکر می‌کند كه اجابت آن به نفع او می‌باشد، حال آن که در واقع به ضرر اوست. این حرف، اشاره به آیه 216 سوره بقره دارد که می‌فرماید: چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرّ شما در آن است.

2- ترکه عجله و شتاب

بی‌تابی و عدم شکیبایی، گاهی سبب ناامیدی می‌شود و مانعی برای رسیدن به خواسته‌های مورد نظر می‌باشد. بدین جهت، بهتر است همراه با اصرار در دعا، عجله بیش از حد نداشته باشیم. وظیفه ما دعا کردن و امیدوار بودن است و اجابت به عهده خداوند است. خوب است با توکل، زمان و شرایط اجابت را به خدای تعالی بسپاریم و آرام، منتظر فرا رسیدن آن بمانیم. امام صادق (ع) فرمود: همیشه مۆمن در خیر و آسایش است تا هنگامی که عجله نکند. در غیر این صورت، ناامید می‌شود و دعا را ترک می‌کند.

همچنین امام صادق (ع) می‌فرماید: به درستی که بنده هنگامی که دعا می‌کند، خداوند متعال در صدد برآورده ساختن حاجت اوست تا زمانی که او عجله نکند. (اصول کافی، ج 2، ص 474 ).

دعا

3- اصرار و الحاح در دعا

اصرار در دعا، خود می‌تواند عاملی در استجابت دعا محسوب شود؛ و این امر موجب خوشنودی خداوند متعال است. این طبیعی است که وقتی شما درب خانه کسی را با اصرار بکوبید و به کسی پیوسته مراجعه نمایید، بالاخره آن درب به روی شما باز خواهد شد و آن شخص به خواسته شما توجه خواهد نمود. البته اصرار نسبت به مردم، در آموزه‌های اسلامی، چندان موجه قلمداد نشده است، ولی نسبت به خدای تعالی، توصیه شده است. امام باقر (ع) می‌فرماید: بدرستی که خداوند متعال، کراهت دارد از اصرار مردم نسبت به یکدیگر برای ادای حاجات، در حالی که آن را برای خود دوست دارد. (میزان الحکمه/ج 2/ص 880).

4- رعایت آداب

رعایت آداب دعا و به طور کلی ادب در حضور، در ارتباط موثر با خداوند، نقش به سزایی دارد، در این قسمت، آداب استجابت دعا که در روایات به آن‌ها اشاره شده، ذکر می‌کنیم. از جمله:

1. گفتن بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدا

2. فرستادن صلوات

3. توسل به پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع)

5- توکل به خداوند

مۆمن، پس از انجام وظایفی که به عهده دارد، نسبت به آنچه که از توان او خارج است و به مقدرات الهی مربوط می‌شود، به خداوند متعال توکل می‌کند، عاقبت کار را به او واگذار می‌نماید و مطمئن است، آنچه به خداوند مربوط می‌شود، به بهترین وجهی انجام خواهد شد. بنابر این، از آرامش کامل برخوردار است و نگران چیزی نیست.



ارسال... واحد تبليغات

ورود پیکرپاک 38شهید دفاع مقدس به کشور



پیکرهای مطهر شهدای تازه تفحص شده امروز از مرز بین المللی شلمچه به آغوش میهنمان بازگشتند.

پیکرهای مطهر شهدای تازه تفحص شده در نقطه صفر مرزی شلمچه از مقامات عراقی تحویل گرفته شد و در مقابل اجساد سربازان عراقی به آنان تحویل داده شد. 

بنا به این گزارش سردار باقرزاده در مراسم تبادل پیکرهای مطهر شهدا در مرز شلمچه شمار شهدای ایرانی را 38 شهید اعلام نمود و افزود: پیکر این پرستوهای خونین بال با اجساد 12 سرباز عراقی مبادله شد و مجموع سربازان عراقی که تا کنون در خاک عراق تحویل داده شده است به 143 تن رسید.
وی افزود: پیکر پاک این شهدا در مناطق عملیاتی فاو، مجنون و نهر کتیبان عراق تفحص شد.
گفتنی است پیکر مطهر این شهدا پس از انجام مراسم به معراج شهدای تهران انتقال یافته و مراحل تکمیلی شناسایی این شهدا انجام می گیرد. اطلاعات تکمیلی متعاقبا اعلام خواهد شد.


ارسال.....پيک گردان

«فتح الفتوح» یعنی این… به قلم حسین قدیانی




این روزها تا سخن از امتیاز دادن و امتیاز گرفتن می شود، ناخودآگاه همه استناد به توافق ژنو می کنند و میز مذاکره. ما را اما روزگاری، زمین مبارزه ای هم بود به وسعت عملیات «الی بیت المقدس». آن روزها هم، ما در تحریم بودیم و کیلومترها جلوتر از تهدید، رسما مشغول جنگ. آن روزها، نه فقط خزانه، بلکه گاهی انبار مهمات مان هم خالی می شد. واقعا خالی می شد، نه دروغ! هسته ای که نبودیم هیچ، حتی سیم خاردار هم به حد کافی نداشتیم. به این کشور و آن کشور، رو انداختیم، به ما ندادند. آن روزها، این ما بودیم که به پدران خود، پول توجیبی می دادیم و قلک های پلاستیکی خود را می فرستادیم منطقه، بلکه در جبهه، گرسنه نمانند. قلک های ما البته پولی نمی شد، اما «امید» می داد به بچه رزمنده ها. آن روزها، وصله پینه چادر مادرمان، کلاس انقلاب را پایین نمی آورد. شوخی نبود؛ جنگ بود! باید با کم می ساختیم و قناعت می کردیم. آن روزها «۵ + ۱ + خیلی دیگر از قدرت های جهانی» رسما طرف دشمن متجاوز به خاک ما را گرفته بودند. از پابرهنگان عالم نیز جز دعا در حق یاوران خمینی، کار دیگری ساخته نبود. آن روزها، اما «بچه های انقلاب» معجزه کردند با دست خالی و لباس خاکی، که یقه اش هر چه بود، دیپلمات نبود! این تنها بخش کوچکی از امتیازات بسیار بزرگی است که ما آن روزها، و در زمین رزم، نه در میز بزم، از دشمن گرفتیم، بی آنکه امتیازی به دشمن بدهیم. بخوانید؛ «آزادی ۵۳۸۰ کیلومتر از خاک مقدس وطن، به اسارت درآوردن بیش از ۲۰ هزار نفر از نیروهای دشمن، فتح خرمشهر، غنیمت گرفتن ۵۵۰ تانک و نفربر زرهی، غنیمت گرفتن بیش از ۵۰ هواپیمای جنگی، غنیمت گرفتن ۶ هلی کوپتر، غنیمت گرفتن ۳۵۰ خودرو، غنیمت گرفتن ۳۰ قبضه توپ، غنیمت گرفتن هزاران اسلحه در انواع و اقسام مختلف، انهدام ۹۰ درصدی لشکر ۳ زرهی دشمن، انهدام ۸۰ درصدی لشکرهای ۱۱ و ۱۵ پیاده دشمن، انهدام ۵۰ درصدی لشکرهای ۹ و ۱۰ دشمن و… دست آخر، اقامه نماز شکر در مسجد جامع خونین شهر». آن روزها، ولی فقیه، نه بر اساس آنچه این و آن مرقوم داشتند، بلکه بر اساس حماسه واقعا رخ داده، تشکر کرد از بچه های انقلاب و گفت؛ «فتح خرمشهر، مافوق طبیعت بود». آن روزها شیمون پرز، نه که خوشحال نبود، بلکه عصبانی ترین سگ دنیا بود. آن روزها اعتراض نتانیاهو، فرمایشی نبود؛ فاکتور می شد برای سران کاخ سفید، نه احیانا بچه های دیپلمات! آن روزها دویچه سایتونگ می نوشت؛ «حالا دیگر ممکن است اصلا ایران طرف پیروز جنگ باشد و این تهدیدی برای دیگر کشورهای مایل به آمریکا در منطقه است، نه فقط رژیم صدام. از این پس احتمال مداخله بیشتر و گسترده تر ابرقدرت ها در جنگ است، چرا که بیم از صدور انقلاب ایران می رود». (آغاز تا پایان جنگ، محمد درودیان/ صفحه ۵۵) آن روزها بچه های انقلاب، عجیب صدای سگ کاخ سفید را درآوردند. آن روزها، «هیگ» وزیر خارجه وقت آمریکا برآشفته می گفت؛ «اکنون لحظه ورود جدی تر آمریکا به منطقه است. ما باید از طریق فعال کردن مذاکرات، کشورهای دیگر را هماهنگ کنیم. ایران بزرگ ترین تهدید برای ما و منطقه است». (همان/ صفحه ۵۷) دم تان گرم بسیجی های «الی بیت المقدس». معجزه شما، دنیای سلطه را بر آن داشت تا اعتراف کنند؛ «اگر جنگ عراق با ایران آغاز شده بود تا جمهوری اسلامی سرنگون شود یا جلوی صدور انقلاب گرفته شود، از این پس باید مراقب باشیم بیش از این، شیربچه های خمینی سیلی به ما نزنند». این همه را نوشتم تا بگویم «فتح الفتوح» اگر به معنای «پیروزی پیروزی ها» است، نه در «ژنو»، که در «محراب مسجد جامع خونین شهر» رقم خورد. درود خدا بر شهدایی که از جاده اهواز – خرمشهر، تا بلندای آسمان پل زدند. باورم هست «فتح الفتوح» کار بچه های خاکی انقلاب بود که اخم شان برای دشمن بود و تبسم شان برای ما. جان خود را نثار دوست کردند، بی محمد جهان آرا، شهر را آزاد کردند، لیکن در عوض صدها امتیازی که از دشمن گرفتند، یک امتیاز کوچک به دشمن ندادند. جان برای دوست دادند، اما امتیاز به دشمن ندادند. حقا که فتح الفتوح یعنی این… های شهدا! بر اساس قطره قطره خون سرخ شما در امتداد خون خدا بود که خمینی گفت: «خرمشهر را خدا آزاد کرد».



ارسال____ فرمانده

علی اکبر سلیمانی:فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!



خداوند برای علی اکبر سلیمانی، جانباز قطع نخاعی از ناحیه گردن در سن 33سالگی سرنوشتی را رقم زد که بعد از مبارزه در جبهه حق همچنان با خاطرات و ترکش های آن زمان، دست و پنجه نرم می کند. او که از ناحیه گردن قطع نخاع شده است و حتی توان خوردن یک لیوان آب را هم ندارد از شجاعت و ایمانی برخوردار است که برای همه مثال زدنی است.

علی اکبر با تمام شجاعت، همسر و 5 فرزند خود را تنها گذاشت تا دلیرمردانه برای حفظ خاک این کشور بجنگد. روزهای سختی را خود گذرانده است و اکنون که غبار خستگی بر چهره اش نشسته است همچنان با صبر و حوصله از گذشته می گوید و خاطراتش را مرور می کند.

زحمات همسر و فرزندانش می گوید که او را در این راه سخت همراهی می کنند، آن هم بدون هیچ چشمداشتی. پدر مهربانی که در زمان جنگ مانند یک شیر مرد جنگید و اکنون هم با هوای نفس خود مبارزه می کند تا در این سختی ها شکر خدا را به جای آورد.

علی اکبر در تاکستان به دنیا آمده و اکنون در شهر صنعتی البرز ساکن است، با این جانباز ضایع نخاعی که سال گذشته با رهبر معظم انقلاب دیدار داشتند، همراه با خانواده ایشان به گفتگو می نشینیم:

از ماجرای مجروحیتتان بگویید.

33 سال بیشتر نداشتم که جانباز شدم. آن زمان در مسجد ابوطالب در گردان محمد رسول الله(ص) حضور داشتم. شب عید سال 1362 بود که بچه ها می خواستند برای مرخصی بروند، به من هم گفتند، اما گفتم سال گذشته که شب عید برای مرخصی رفتم، هنوز هم بسیار پشیمان هستم و امسال می خواهم در جبهه بمانم آن روزها من در پاسگاه زید، پدافند بودم و دشمن در مقابل ما مستقر بود. خیلی دقت می کردیم که از سر از اقدامات دشمن درآوریم. ساعت چهار و نیم بعدازظهر بود و ما آماده باش بودیم. دشمن در آن زمان، هم ما را می زد و هم توپخانه را.

در آن لحظات من ایستاده بودم که گلوله ی خمپاره ای به طرفم آمد. بلافاصله شیرجه رفتم داخل یک گودال و خوابیدم زمین، صدای خمپاره در گوشم پیچید. یکدفعه دیدم دست راست و کمر و سرم بی حس شده، یکی از بچه ها با دیدن من فریاد زد سلیمانی مجروح شده. بچه ها به کمکم آمدند، احساس می کردم که خمپاره خورده به سرم و خون سردی از سرم بیرون زده و صدای بیرون آمدن خونم را احساس می کردم. صورتم را گذاشتم زمین و دیگر نتوانستم بلند کنم و همچنین نمی توانستم حرف بزنم. به دلیل خونریزی شدید مدتی متوجه چیزی نشدم و بعد از مدتی چشمانم را باز کردم و از رضایی یکی همرزمانم پرسیدم: دست من قطع شده؟ او هم گفت: نه. فقط امام زمان(عج) را صدا بزن و من هم متوسل شدم به آقا امام زمان(عج).

بعد از حادثه، شما را کجا بردند؟

از آنجایی که فکر می کردند من شهید شده ام، مرا به سردخانه بردند که من چشمم را باز کردم و یک خانمی که آنجا بوده متوجه شد و فریاد زد که من زنده ا م و بعد از آن مرا به بیمارستان گلستان اهواز بردند و پس از 8 بار جراحی به تهران انتقالم دادند.

از چه نقاطی ترکش خورده بودید؟

از قسمت جمجمه و همچنین ترکشی از زیر نخاعم عبور کرده و از معده ام خارج شده بود.

وضعیت جسمی شما در آن شرایط چطور بود؟

در آن زمان بدنم بی حس بود و صحبت می کردم، اما بعد ار درآوردن ترکش دیگر نتوانستم صریح صحبت کنم و در آن زمان نیز توانستند لخته ی عفونی داخل جمجمه ام را پاک کنند که اگر این اتفاق نمی افتاد، من دیگر زنده نبودم.

در آن لحظه، چه حسی داشتید؟
وقتی خمپاره به کمرم خورد، مثل یک نوار، دوران بچگی، روز ازدواج، پدر و مادرم و بچه هایم از جلوی چشمانم عبور کرد و دیگر چیزی از بدنم را حس نمی کردم. فقط صدای بچه ها را می شنیدم. دست و پاهایم بی حس بود و پرستارها هم نمی توانستند بفمهند من چه می گویم، نمی توانستم درست حرف بزنم.
در آن زمان شنوایی ام خوب بود ولی تکلمم نه یک روز بعد از عمل رفتم کنار پنجره و بعد از چند دقیقه صدای اذان را شنیدن و خودم شروع کردم به اذان گفتن، زمانی که توانستم الهم اکبر بگوییم اشک از چشمانم سرازیر شد. مادرم هم که در بیمارستان، کنار تختم خوابیده بود وقتی صدای مرا شنید، بلند شد و در کمال ناباوری پرسید: اکبر تو حرف میزنی؟

مشکل تکلم شما حل شد؟

بعد از آن ماجرا رفتم گفتار درمانی و صحبت کردن را مثل بچه ها از صفر شروع کردم و آنقدر تکرار و تمرین می کردم تا کلمه ها را بهتر ادا و با آنها جمله سازی کنم بالاخره هم با معجزه ی اذان، تکلمم را به دست آوردم. همین طور لثه هایم هم بی حس بود و همسرم هر روز با دستمال زبان مرا می گرفت و پیچ می داد تا زبانم کار کند و تقویت و محکم شود.3 سال طول کشید تا تکلمم به دست آورم.

بعد از مجروح شدن، چه کار کردید؟

آن موقع جوان بودم و به خاطر همین هم سعی کردم از کار افتاده نباشم و بیرون بروم و در مساجد حضور پیدا کنم.

شما از ابتدا از ولیچر استفاده می کردید؟

در ابتدا جانبازی ام 9 سال با عصاء راه می رفتم، اما به سختی. به طوری که پاهایم بیشتر از یک وجب باز نمی شد و نمازم را همیشه سرپا می خواندم، چون اگر می نشستم دیگر نمی تواسنتم بلند شوم. در سال 68 یک روز داشتم به دستشویی می رفتم که زلزله آمد و من زمین خوردم و دیگر نتوانستم بلند شوم و به همین خاطر پس از 9سال تلاش برای تقویت راه رفتنم شرایطم عوض شد و برای همیشه ویلچرنشین شدم.

مجروحیت شما چه تاثیری بر خانواده تان گذاشت؟

آن روز در جبهه در واقع این فقط من نبودم که ترکش خوردم بلکه این ترکش به همه ی اعضای خانواده ام اصابت کرد و همه با من در این مشکل شریک شدند.

آیا جامعه، شما و امثال شماها را درک می کند؟

از آن روزها این همه سال گذشته است ، اما به نظر من هنوز جامعه درک نکرده است که زندگی با یک جانباز آن هم از نوع ضایع نخاعی، چقدر سخت است. البته ما را مسوولان هم فراموش کرده اند.

آیا همسر شما شرایط شما را پذیرفته است؟

از آنجایی که من قبل از جانبازی ازدواج کرده بودم، به همسرم گفتم نمی خواهم تو به آتش من بسوزی، از من جدا شو برو برای خودت زندگی کن و اگر هم رفتی مطمئن باش من ناراحت نخواهم شد و چرا که زندگی با من مشکلات فراوانی دارد. او سرش را انداخت پایین و در حالی که اشک هایش را می دیدم، گفت: من خودم تو را راهی این مسیر کردم و با 5 فرزند تنها ماندم که تو راه امام راحل را ادامه دهی. من شرایط جنگ را می دانستم بنابراین اگر راضی نبودم تو را هم نمی فرستادم. لذا در کنارت تا همیشه می مانم چرا که از این طریق می خواهم دین خودم را به اسلام ادا کنم.

امروز از زندگیتان راضی هستید؟

زندگی خوبی دارم. قبل از جانبازی هم زندگی خوبی داشتم، اما تمام مشکلات زندگی من به گردن همسرم و فرزندانم افتاده است و این موضوع مرا اذیت می کند آنها به خاطر من باید این همه مشکلات را تحمل کنند. امروز به جای اینکه من دست بچه ها را بگیرم و آنها را به گردش ببرم، آنها دست مرا می گیرند و بیرون می برند و من واقعا شرمند بچه هایم هستم.

خانم زهرا آذربایجانی، همسر بزرگوار این جانباز، در خصوص تحمل مشکلات و اینکه چطور شد که این شرایط را پذیرفت می گوید:

من خودم همسرم را راهی جبهه کردم و با 5 فرزند تنها ماندم تا همسرم برای دفاع از کشور و پیروی از امام راحل با دشمن بجنگد و الآن هم با وجود همه ی این مشکلات، ناراضی نیستم، چرا که می خواهم نقش کوچکی در پیروزی انقلاب اسلامی داشته باشم و اکنون هم با توکل بر خدا، با همسرم و فرزندانم زندگی مان را ادامه می دهیم و ایشان شاید توان جسمی نداشته باشند اما قلب بزرگی پر از محبت و عشق دارند و تا آخرین لحظه اگر لیاقت داشته باشم همسفر شان خواهم بود.

زمانی که متوجه شدید همسرتان مجروح شده چه احساسی داشتید؟

آن روزها شهدای زیادی می آوردند و ما هر روز شاهد تشییع شهدا بودیم. یک روز خیلی اضطراب داشتم. مادر شوهرم گفت: چرا این همه نگران هستی؟
گفتم: احساس می کنم می خواهند خبر بدی را بیاورند، که در همان لحظه در خانه را زدند و چون در آن زمان برای آرامش خانواده های شهدا، ابتدا می گفتند فرد جانباز یا زخمی شده و بعد آهسته آهسته می گفتند که شهید شده. لذا وقتی به من گفتند اکبر زخمی شده، فکر کردم ایشان هم شهید شده است.
اما وقتی اکبر را روی تخت بیمارستان دیدم، با وضعیتی که داشت، اصلا باورم نمی شد که همسرم آن مرد ایثارگر و پرتلاش، این چنین روی تخت بیمارستان است، برایم باور کردنش خیلی سخت بود.

بعد از مجروحیت ایشان چه کار کردید؟

40روز در بیمارستان کنار ایشان بودم. شرایط خیلی سختی بود اما باید برای وفای به عهدم این سختی ها را تحمل می کردم، ناگفته نماند پسر بزرگم محمد هم در این راه به من خیلی کمک کرد و بسیاری از مسئولیت های زندگی بر دوش ایشان بود. پسرم آن زمان 7 سال بیشتر نداشت اما از ابتدای این راه بهمراهم بود و واقعا نمی دانم چطور از ایشان تشکر کنم.

قبل از اینکه ایشان جانباز شوند زندگی چطور بود؟

ایشان دائما در حال کمک کردن به دیگران بود و به مردم خدمت می کرد و بیشتر مواقع بیرون از خانه بود و قبل از جنگ هم در جهاد سازندگی به محرومین خدمت می کرد و همینطور در داخل خانه هم به من همیشه کمک می کرد. من همیشه از ایشان راضی هستم.

محمد از روزهای جانبازی پدر می گوید و با ما همصحبت می شود:

من آن زمان 7 سال بیشتر نداشتم و لحظه ای که خبر مجروحیت پدرم را آوردند باورم نشد که ایشان مجروح شده اند و فکر می کردم که پدر شهید شده اند. آن روز به همراه مادرم به بیمارستان رفتم. اما به دلیل شرایط بد پدرم نگذاشتند زیاد انجا بمانم.

این وضعیت در تحصیل شما تاثیر نگذاشت؟

چرا متاسفانه شرایط زندگی خیلی سخت بود و ما از لحاظ روحی آسیب بزرگی دیده بودیم و من کمتر به فکر تحصیل بودم. به طوری که در مقطع سوم ابتدایی، مردود شدم. اما بعد ها با تمام شرایط سختی که داشتیم درسم را ادامه داده و سرانجام نیز وارد دانشگاه پیام نور تاکستان شدم.

از خاطرات آن زمان بگوئید؟

آن روزها پدرم به دلیل عدم توانایی جسمی بسیار آسیب می دید و به زمین می خورد و ما باید همیشه مراقب ایشان بودیم یک بار یک ساعتی مانده بود به تحویل سال، پدرم حمام رفته بود و بعد از بیرون آمدن از حمام به زمین خورد و از سرش خون زیادی رفت. با هزار سختی پدر را سوار دوچرخه کردم و به سمت بیمارستان شهید رجایی رفتیم. ساعت 11 و نیم شب بود در مسیر یکدفعه به دست انداز خوردیم و با شیرجه رفتیم روی آسفالت. در آن هنگام هیچ کس در خیابان نبود که به کمک ما بیاید. بالاخره پدرم را کول کردم و پیاده به بیمارستان رفتیم. و لحظه تحویل سال آنجا بویدیم.

از مشکلاتتان بگوئید؟
به نظر من ترکش های جنگ فقط به پدرم نخورده بلکه به همه ی اعضای خانواده ترکش خورده است و در حل مشکلات سهیم هستند و چون پدرم هم دچار موج گرفتگی بود و حالت عصبی داشت، ناخودآگاه، گاهی همه ی ما دارای مشکلات عصبی هستیم و از مسوولین گلایه داریم اما این را هم بگویم که در کنار همه ی این مشکلات، دل های شادی در کنار یکدیگر داریم.



ارسال______ فرمانده

خرمشهر پایتخت جنگ بود


خرمشهر پایتخت جنگ بود. الماس مفقود خاورمیانه؛ اسطوره و تمثیل روشنی از مقاومت ها، مظلومیت ها و ایستادگی های مردم، برای حفظ تمامیت ارضی میهن خود بوده و است. روزگاری که دشمن دست تجاوز بر کالبد خرمشهر گذاشت افرادی از این شهر جنگ زده مهاجرت کردند و خانواده هایی هم ماندند. خانواده نورانی ها یکی از آن هایی است که بر زمین خرمشهر ماندند تا صحنه ای خالی نماند. شور و حال دفاع از آرمان هایشان را داشتند.

محمد علی نورانی  مردی مهربان با تاریخ شفاهی گویایی از جنگ وارد می شود. به تمام پرسش ها با آرامش خاصی پاسخ می دهد. آرامشی که شور و شیدایی آن زمان ها را در ذهنمان مجسم می کند. متنی که در زیر می خوانید حاصل گفت و گوی خبرنگار نوید شاهد با رزمنده سالهای دور جنگ شهری خرمشهر و مدیر کنونی جمعیت دفاع از ملت فلسطین است.

محمد علی نورانی کیست؟
حاج \\\\\\\"محمدعلی نورانی\\\\\\\" اهل خرمشهر است، تمام مدتی که شهرش در اشغال عراقی ها بود، همان جا ماند تا از خاکش دفاع کند. او بارها در جنگ مجروح شده است، اما جز یک بار آن هم وقتی که شهید جهان آرا سهمیه حج اش را به او می دهد جبهه را ترک نکرد.
محمد علی نورانی متولد 1337، یکی از فعالان عرصه فلسطین و مدیر اجرایی جمعیت دفاع از ملت فلسطین، قائم مقام دفاع از جمعیت فلسطین، است وی همچنین سمت هایی از جمله معاون امور بین الملل و تبلیغات بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس مرکز( که به توسعه و ترویج فرهنگ ایثارگری و شهادت می پرداخت)، مدیر کل بنیاد حفظ آثار حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس استان را نیز تجربه کرده است.
محمد علی نورانی تحصیلات ابتدایی و دبیرستانش را در خرمشهر گذارانده است. بسیار پر جنب و جوش و تیز بوده و عرصه های علمی زیادی را امتحان کرده است. از مدیریت، علوم سیاسی، و در این مدت همزمان غرق کار بوده و در آن زمان رها کردن کار برای درس را خیانت می دانسته است. محمد علی نورانی جانباز 70 درصدای است که ریه هایش بوسیله گاز خردل سوخته و تورم دارد، مشکل انسداد راههای هوایی هم به مشکلاتش افزوده است. در شکمش تیری است که از کنار نخاعش گذشته در دست چپش تیر است و چشم راستش تخلیه شده است.

ماندن در خرمشهر؛ محمد علی، همراه با همه اعضای خانواده
منزل نورانی ها آن موقع پاتوق جلسات گفت و گو های بچه های مبارز علیه رژیم شاه بود. همین خانه در کوران انقلاب محل ساخت مواد منفجره و سایر چیزهایی بود که تحت عنوان \\\\\\\"سه راهی\\\\\\\" با گوگرد و نارنجک ساخته می شد تا به عنوان تنها سلاح گرم در دست مبارزان قرار گیرد.
محمد علی در این باره می گوید: \\\\\\\"ما پنج برادر بودیم که همگی در انقلاب حضوری فعال داشتیم. سه تن از برادرانم تحت تعقیب ساواک بودند. بدین ترتیب که غلامرضا 3 بار توسط ساواک دستگیر شد. حاج عبدالله نورانی از دست ساواک می گریزد و به خانه تیمی در تهران پناه می آورد. این خانه تیمی متعلق به گروه فجر اسلام بود. در آنجا با آیت الله بهشتی و آیت الله خامنه ای آشنا می شود. خودم نیز یکبار در جریان انقلاب همراه دوستان در مسیر مبارزه علیه شاه، توسط ساواک دستگیر و سپس آزاد شدم. یکی دیگر از برادرانم نیز در جریان انقلاب دستگیر شد و از سوی شهربانی به شدت مورد ضرب و شتم و جرح قرار گرفت. برادر کوچکتر رسول در سن 12-13 سالگی رابط بین گروه ها و افراد مبارز خانم و آقایی بود که در سطح شهر فعالیت می کردند.\\\\\\\"

رسول؛ رسانه کوچک مبارز
از آنجای که رسول سن کمی داشت کمتر مورد شک ساواک قرار می گرفت، برای حمل اطلاعیه ها و اعلامیه های امام و نشریات انقلابی از او استفاده می کردیم. او پیام رسان کوچک انقلاب بود. اعلامیه ها را دور بدن اومی پیچیدیم سپس یک اورکت گشاد تنش می کردیم و او با کمترین دردسر و با آسایش اعلامیه ها را حمل کرده و به دست دوستان مبارز می رساند. حتی از مزیت کمی سن برای رساندن گزارش ها و قرار ملاقات ها نیز استفاده می کردیم. و او رابط بین خانم ها و آقایان مبارز بود.
مادرمان نگران دستگیری رسول بود. لذا از ما خواست تا اعلامیه ها را به او بدهیم تا در زنبیل خرید خود جای دهد و هنگامی که به بهانه خرید بیرون می رود، اعلامیه ها را جا به جا کند.

وقتی رفیقم را زیر شکنجه ساواک از دست دادم!
حسن مجتهد زاده یکی از بهترین دوستان و به عبارتی رفیق من بود . من او را در زمان ستم شاهی از دست دادم. در مبارزات قبل از پیروزی انقلاب بسیار مبارز بود . با هم به روستاها می رفتیم و به آموزش قرآن می پرداختیم. به کودکان روستایی مبارزه با ظلم و سرمایه داری و بی عدالتی را آموزش می داد. از خصوصیت اخلاقی او شجاعت بی بدیلش بود. و در سازمان دهی گروه های مبارز علیه شاه نقش بسزایی داشت. خاطره بد از دست دادن او همواره مرا متأثر می کند.
او ماده منفجره ای با نام سه راهی که از ترکیب گوگرد و فیتیله درست می شد و مانند نارنجک دستی عمل می کرد، درست کرد و به سمت منزل یک ساواکی پرتاب کرد متأسفانه نارنجک به توری برپخورد کرده و به سمت حسن برگشت و منفجر شد. شهید حسن مجروح، توسط ساواک دستگیر شد و زیر شکنجه وحشیانه ساواک به شهادت رسید.

آرمان گرایی، پشتوانه فکری مقاومت
حاج محمدعلی نورانی خاطرات زیادی از خرمشهر دارد؛ چه زمانی که این شهر نگین خاورمیانه بود و چه روز هایی که نخل هایش بی سر شدند و خونین شهر نام گرفت.
خیلی از مردم خرمشهر قبل از سقوط در شهر ماندند و خیلی ها هم در همان مقاومت 45 روزه شهر را ترک کردند. خیلی ها حاضر نبودند که خانه و کاشانه شان را ترک کنند، خانواده حاج نورانی نیز از جمله خانواده هایی بودند که در خرمشهر ماندند، پدر و مادرش می گفتند که حتی اگر آتش هم از آسمان ببارد ما خانه و کاشانه مان را ترک نمی کنیم؛ به گفته او بسیاری از این ها که در خانه هایشان مانده بودند اسیر شدند و عده ای هم بر اساس آرمان گرایی شان که کشورشان و انقلاب شان را دوست داشتند و به آرمان های آن پایبند بودند ماندند و جنگیدند و تعداد زیادی از آن ها هم یا شهید شدند یا زخمی.
از حاج نورانی پیرامون دلیل و انگیزه اش در خرمشهر می پرسیم او با لحنی دلنشین و شمرده با لبخندی بر لب می گوید: آرمانگرایی انگیزه مشوق ما بود، به اعتقادات خود مؤمن بودیم و برای آن تلاش می کردیم. اگر انسان ها در زندگی انگیزه نداشته باشند، زندگی پوچ می شود و آن انسان بیهوده خواهد بود. ما به اسلام به عنوان مکتب آزادی بخش که حامی مستضعفین و قشر محروم است و برای همه بخش های زندگی برنامه دارد، اعتقاد پیدا کردیم. به اصول دین پایبند شدیم و برای اجرای این اصول مبارزه کردیم .

شعر مذهبی\\\\\\\"اصول دین چند تاست؟\\\\\\\" از خردسالی تا بزرگسالی
من و برادرانم در خانواده مذهبی رشد و نمو کردیم . به شکل سنتی مفاهیم و آموزه های مذهبی را دریافت می کردیم. یادم می آید وقتی بچه بودم پدر بزرگم برای ما اصول دین را آموزش می دادند به طوری که در کالبد وجودمان نهادینه شد و آن را حفظ کردیم. شعر اسلامی و کودکانه ” اصول دین” را برای آموزش مفاهیم دینی و مذهبی برای ما می خواندند. از همان جا ما به مفاهیم \\\\\\\"توحید، نبوت، معاد، امامت، عدل\\\\\\\" آشنا شدیم. بزرگتر که شدیم به شکل علمی تر و اقناعی دریافتیم که توحید چیست، از همان زمان درک کردیم که مبارزه برای کسب عدالت و اعتقاد داشتن به عدالت چیست و بر این آموزه هایی از کوچکی آنها را آموخته بودیم برهان منطقی یافتیم. برای این آموزه ها مبارزه را به صورت جدی شروع کردیم.

وقتی حاج نورانی جانباز می شود
محمد علی وقتی زخمی شد که عراقی ها خانه های سازمانی راه آهن را اشغال کرده بودند، حاجی به همراه پانزده نفر تصمیم گرفتند که جلوی بعثی ها را بگیرند و ورودشان را قطع کنند. عراقی ها در ساختمان های بلند شهر مستقر شده بودند، آن ها را دیدند و از آن جا به رگبار بستند و تقریبا ده نفر از آن 15 نفر که همراه اش بودند زخمی شدند، چهار نفری که مانده بودند زخمی ها را عقب می کشیدند.
او تنها مانده بود ناگهان یکی از میان کوچه ها داد می زند که چه کسی این جا آرپی جی دارد؟ و او داشت و به سمت صدا می رود. سرگرد شریف نسب به تنهایی گروه های مردمی را هدایت می کرد او را صدا زده بود، آن ها به سمت عراقی هایی می روند که روی پشت بام ها مستقر شده بودند. حاجی در اتاقکی روی یکی از پشت بام ها مستقر می شود، دو آر پی جی به سمت عراقی ها شلیک می کند و تعدادی از آن ها کشته می شوند، اما آن ها مسیر گلوله را شناسایی می کنند، به گلوله سوم نمی رسد که عراقی ها او را به رگبار می بندند و بعد از آن هم یک آر پی جی شلیک می کنند. او سخت زخمی می شود، یک چشمش را از دست می دهد.
می گوید: «یک آر پی جی زدند که باعث شد صورتم کلا سوخت و چشم راستم تخلیه شد و چشم دیگرم هم آسیب دید. یک تیر هم به دستم خورد و زمین خوردم در همان حین یکی از دوستان به من رسید و بی سیم زد که محمد نورانی زخمی شده و ماشین بفرستید.

از نگین خاورمیانه تا نخل های بی سر / روزی که خرمشهر زیبا بود
نورانی از روزهای قبل از جنگ و زیبایی خرمشهر یاد می کند و به یاد دارد که صدام بعد از فتح خرمشهر گفته بود؛ «من الماس خاورمیانه را گرفته ام و این الماس گرانبها را به هیچ وجه پس نخواهم داد و اگر روزی کسی توانست این الماس را از من بگیرد من کلید بصره را به او خواهم داد.»
او از روزهای خوب خرمشهر و رودخانه بسیار زیبا و مردم نجیب و آرام، بسیار متین و اهل مطالعه اش یاد می کند. شهری که به دلیل قرار گرفتن در تقاطع دو رودخانه اروند و کارون از وفور آب بهره می برد و به همین دلیل بسیار سرسبز و خرم بوده است. شهری که محور آن تجارت بود و 17 سفارتخانه و کنسولگری قبل از جنگ داشت.
نورانی می گوید: «خرمشهر13اسکله بارگیری داشت. وقتی متفقین در جنگ جهانی دوم خرمشهر را گرفتند برای انتقال مهمات و سلاح و تجهیزات شان به مرکز ایران از بندر خرمشهر استفاده می کردند. خرمشهر شهر زیبایی بود. غروب که می شد جوان ها کنار ساحل زیبای رودخانه می آمدند، قایق سواری می کردند و قدم می زدند؛ در واقع فضایی ایجاد شده بود که زوج های جوان و محلی و محل مباحثه روشنفکران دینی و مذهبی با مارکسیست ها شده بود. من با دوستانم شب ها می رفتیم لب رودخانه شعر حافظ، نیما،خیام و شاملو می خواندیم؛ بحث سیاسی می کردیم، فضای بسیاری خوبی بود.»
این فعالان عرصه فلسطین ادامه می دهد: با دوستان جمع می شدیم و در مورد شاعران مورد علاقه مان تبادل نظر می کردیم. نیمه شب صدای حزین بلم ران عرب را می شنیدم که با سوز و گدازی در دل شب آواز می خواند. خرمشهر تبعیدگاه جریان کمونیست و مارکسیست بود و از آنجایی که مذهبی ها قصد داشتند در مقابل جریان نفوذ این قشر مقابله کنند و بیم نفوذ جریان کمونیست می رفت، بچه مذهبی ها سیر مطالعاتی خود را در باب اصول عقاید مارکسیست ها و مارکسیست ها سیر مطالعاتی خود را در باب اصول عقاید اسلام آغاز کردند. از همین جا یک فضای کاملا علمی و روشنفکرانه گفت و گوی ایدئولوژیک برقرار شد. روشنفکران دینی و علمی زیادی نیز در دانشکده خلیج فارس حضور داشتند.

وقتی شهید جهان آرا از خیر حج رفتن گذشت
در طول جنگ فقط دو بار از جبهه خارج شد، یکی در سال 61، زمانی که بعد از سقوط خرمشهر و جنگ 45 روزه در خرمشهر که جنگی سخت و نابرابر بود و مقاومت کار هر کسی نبود، شهید جهان آرا یک سهمیه حج داشت، خودش نرفت سهمیه را داد به او.

نورانی می گوید: «خیلی اصرار کردم که شهید جهان آرا سهمیه اش را نگه دارد ولی گفت که موقعیت من برای رفتن مناسب نیست در نتیجه سهمیه را به من داد، انگار دنیا را به من داده بودند، در سن 22 سالگی می خواستم حاجی شوم. در مکه بودم که خبر شهادت شهید جهان آرا را شنیدم خیلی اذیت شدم سرگشته و حیران در کوچه های مکه می گشتم.» او در توصیف این حیرانی می گوید:
در مکه خبر از تهران رسید که جهان آرا دراثر سقوط هواپیمای پرواز هرکولس سی-۱۳۰ نیروی هوایی ارتش شهید شده است، باورش برایم سخت بود. با تهران تماس گرفتم و گفتند این موضوع واقعیت دارد، سخت ترین خبری که در آن زمان شنیدم همین خبر بود. سرگردان در کوچه های مکه قدم می زدم و نمی دانستم با چه کسی درد و دل کنم؟! همراهانم که در حج حضور داشتند، نه من را می شناختند و نه جهان آرا را. آنها سرگرم عبادت و مکه خودشان بودند . تنهایی را با تمام کالبد وجودم درک کردم، در آن تنهایی گوشه ای نشستم و برای محمد گریه کردم. دوست خوبی بود، فرمانده خوبی، رفیق خوبی بود محبوب و متدین بود، الگوی تمام عیار از انسان مؤمن انقلابی که برای ارزش هایش سخت مبارزه می کرد، روحیه انسانی داشت، بسیار عاطفی و محبوب بود، ایثارگر کامل به معنای واقعی کلمه بود. در آن زمان در بین آدم ها 20 نفر مثل شهید محمد پیدا نمی کردیم.
بار دوم هم که از جبهه را ترک کردم در سال 62 برای ازدواجم بود که به تهران آمدم.

و نهضتی که ادامه دارد؛ دیروز در خرمشهر امروز برای فلسطین
نورانی در توضیح فعالیت کنونی اش می گوید: به دعوت دوستان به جمعیت دفاع از جمعیت فلسطین پیوستم تا به مسائل مردم مظلوم و محروم فلسطین رسیدگی کنم. از طریق امور خیریه عمرانی، فرهنگی، سیاسی به حمایت از فلسطینی ها پرداختم چرا که اینها هم برای عدالت و آزادی خودشان مبارزه می کنند. خوشحالم تمام عرصه خدمات و کارهایی که خداوند جلوی پایم گذاشته برای عدالت آزادی و آزادگی انسان ها بوده و همواره حوزه فعالیتم به گونه ای بوده و است که از نظر روحی مرا را ارضا کرده و هیچ گاه از کارهای گذشته ام پشیمان نبوده و نیستم.

مظلومیت همسران جانباز
محمد علی، بعد از جنگ مدت 11 سال به سمت مدیر کل بنیاد جانبازان خوزستان و مسئول تیمار داری و پرستاری جانبازانی شد که در جنگ آسیب دیده بودند. نورانی در توضیح شرایط خاص جانبازان می گوید: \\\\\\\"آنها شرایط خاص خودشان را دارند، شرایطی که توجه و عنایت خاصی را می طلبد. خصوصا جانبازان اعصاب و روان که به علت نوع آسیب های وارده که بخشی از مجموعه مغز و اعصاب را مختل کرده است بیش از سایر جانبازان درگیر مشکلات خانوادگی و اجتماعی هستند این جانبازان که بسیار در حق خانواده هایشان ظلم شده چراکه خانواده این جانبازان هیچ گاه آرامش ندارند و دائما مورد تهدید جسمی و روحی قرار می گیرند و هر لحظه ممکن است مورد غضب ناخودآگاه جانباز قرار بگیرند. به همین دلیل است که می گویم خانواده های جانبازان از خود جانبازان مظلوم تر و به شکل حق به جانبانه تری ایثار گر تر اند.\\\\\\\"

چرا ما در جنگ 8 ساله پیروز شدیم اما فلسطین 50 سال است که می جنگد؟اسرائیل از پشت دیوارها می جنگد
باید به ریشه کار بپردازیم. در مقاومتی که ما در خرمشهر و در طول دفاع مقدس داشتیم، یک گروه کوچک به نمایندگی از اسلام در مقابل یک جنگ بین المللی قرار داشت. اگرچه عراق از حمایت سیستم های اطلاعاتی و هواپیماهای آواکس آمریکایی، هواپیماهای جنگنده میگ و سوخو روسی و فرانسوی، سلاح های شیمیایی آلمانی ها و اروپایی ها، توپخانه اتریشی ها، پول و بودجه عرب های منطقه (که بعد از جنگ اعتراف کردند مبلغ 5 میلیارد دلار به صدام کمک کردند) سربازهای 17 کشور اروپایی و آسیایی بطوری که از 17 کشور که در جنگ 8 ساله ما حضور داشتند، اسیر گرفتیم. در واقع ایران در مقابل یک جنگ بین المللی (که طولانی ترین جنگ در طول تاریخ چندین ساله اخیر بوده است) قرار گرفته بود.
یک غده سرطانی به نام صهیونیسم در منطقه توسط انگلیسی ها و بعدها با حمایت امریکا ایجاد شده است. از آنجایی که منطقه خاورمیانه بسیار استراتژیک و مهم است و فلسطین در ارتباط با 3 قاره و لولای 3 قاره است، از جهت اقتصادی، سیاسی، فرهنگی بسیار حائز اهمیت است و استکبار برای کنترل منطقه در دست خود، یک ژاندارم و پلیسی تحت عنوان کشور اسرائیل ایجاد کرده و توسط آن کشورهای دیگر را تهدید و کنترل می کند. لذا اسرائیل به تنهایی در منطقه حضور ندارد بلکه با پشتوانه ابرقدرتها و خصوصا حمایت علنی و آشکار صهیونیستها در منطقه حضور دارد. به همین خاطر است که مردم فلسطین که کشوری کوچک و ضعیف هستند با ابرقدرت ها و کشورهای قدرتمندی که از اسرائیل حمایت می کنند روبه رو هستند.
در واقع مردم فلسطین در مقابل پیشرفته ترین امکانات، ابزار جنگی، ابرقدرت های انگلیسی اروپایی و انگلیسی قرار دارند. چندین میلیارد دلار از مالیات آمریکا به اسرائیل کمک مالی می شود در حالی که مردم خودشان دچار مشکل اقتصادی هستند. و به همین دلیل جنبش وال استریت و جنبش مردمی 99 درصد در امریکا و اسرائیل را به راه انداخته اند. آمریکا این ابزار و پول ها را در اختیار اسرائیل قرار می دهد تا بدین وسیله مردم فلسطین را سرکوب کند و ابرقدرتها بتوانند به راحتی از اسرائیل شمشیری بسازند بر سر کشورهای خاورمیانه و عربی. آمریکا که با تهدید اسرائیل انها را تحت کنترل خود گرفتند.
آدمهای ترسویی مثل حسنی مبارک، ملک عبدالله، پادشاه کشورهای قطر و تونس و لیبی و.. که مورد تهدید قرار می گیرند از ترس اسرائیل مجبورند سیاست استکبار را بپذیرند، نفت را به قیمت ارزان در اختیار آنها قرار بدهند و فرهنگ غرب را تحمیل کنند.

یــاور محرومـــان و درد آشنـای دردمنـدان
بخوانید و آویزه گوش کنید، راهی به جز این نیست
من یک گلایه از همه کسانی که مسئولیت فرهنگی بر عهده دارند دارم و آن این است که متأسفانه نتوانسته ایم آرمان گرایی را پرورش دهیم. و مطالب خالص و اعتقاداتمان را به نسل جوان و نسل سومی ها منتقل کنیم. این ضعفی است که جامعه از آن رنج می برد. فضای فرهنگی و فکری جامعه تغییر کرده و ارزش ها دگرگون شده است طوری که جوانان به دنبال کسب درآمد بیشتر، ماشین شیک تر، لباس زیبا تر، سوق یافته اند و همه تلاششان هم این است که در این زمینه بهترین باشند، من نمی گویم این ها بد و ضد ارزش است، حتی اسلام این مسائل را منع نکرده، بلکه این برتری ها همه آن چیزی که ارزش می خوانیم نیست و مسائل عاطفی و روحی بعد دیگری است که نباید از آن غافل شد. ما نباید نسبت به جوامع بشری بی تفاوت باشیم. جوانان باید سخن سعدی را آویزه گوش خود کنند که: بنی آدم اعضای یکدیگرند, که در آفرینش ز یک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار, دگر عضوها را نماند قرار......
باید خود را به طریقی پرورش دهیم که از غم مردم مظلوم فلسطین و مسلمان غصه بخوریم و حقوق بشر به معنای واقعی و آسایش انسان ها هدف واقعی مان شود.



ارسال......تک تيرانداز