کرامت شیخ نخودکی
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم ، كاسه بزرگى پر از گياه ، در كنار اطاق بود. از من پرسيدند: در اين كاسه چيست ؟ عرض كردم : نمى دانم و در جواب ديگر پرسشهايشان نيز اظهار بى اطلاعى كردم . آنگاه فرمود: قضيه صبح را با كسى در ميان نگذاشتى ؟ گفتم : خير فرمودند: خوبست تو زبان را در اختيار دارى ، بدان كه تا من زنده ام ، از آن ماجرا سخنى مگو وگرنه موجب مرگ خود خواهى شد.
ارسال...کمک آر پي جي
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط
|
از اینجا