مرحوم سيدابوالقاسم هندى نقل كرد كه : در خدمت حاج شيخ حسنعلى به كوه معجونى از كوهپايه هاى مشهد رفته بوديم . در آن هنگام مردى ياغى به نام محمد قوش آبادى كه موجب ناامنى آن نواحى گرديده بود از كناره كوه پديدار شد و اخطار كرد كه : اگر حركت كنيد، كشته خواهيد شد. مرحوم حاج شيخ به من فرمودند: وضو دارى ؟ عرض كردم : آرى . دست مرا گرفتند و گفتند: چشم خود را ببند. پس از چند ثانيه كه بيش از دو سه قدم راه نرفته بوديم ، فرمودند: باز كن ، چون چشم گشودم ، ديدم كه نزديك دروازه شهريم .

بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم ، كاسه بزرگى پر از گياه ، در كنار اطاق بود. از من پرسيدند: در اين كاسه چيست ؟ عرض كردم : نمى دانم و در جواب ديگر پرسشهايشان نيز اظهار بى اطلاعى كردم . آنگاه فرمود: قضيه صبح را با كسى در ميان نگذاشتى ؟ گفتم : خير فرمودند: خوبست تو زبان را در اختيار دارى ، بدان كه تا من زنده ام ، از آن ماجرا سخنى مگو وگرنه موجب مرگ خود خواهى شد.


ارسال...کمک آر پي جي